ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

13بدر رفتن 93.1.13

بالاخره 12روز خوردیم و خوابیدیم و کلی خوشگذروندیم تا اینکه رسیدیم به 13بدر که قراره مامان بابایی ناهار درست کنه و همه بریم بیرون البته اعلام بارندگی کردن ولی چه بهتر صبح س 9بیدار شدیم تصمیم داشتم برای ناهار درست کردن برم کمک مامان بزرگ ولی س 10 مامان بزرگ زد زد به بابایی که ما رفتیم پارک لیان سرتل جا گرفتیم شماهم عمه زهرارو با خودتون بیارید ماهم تا س 11.30 آماده شدیم و رفتیم دنبال عمه زهرا و رفتیم به سمت پارک البته برای اطینان چادر مسافرتیمون هم بردیم تا اینکه رسیدیم دایی جعفر و دایی احمد باباییتم اونجابودن ماهم سلام و احوال پرسی و نشستیم هوای خیلی خوبی بود تا اینکه باد و بارون گرفت البته بارون نم نم گرفت و ماهم کمی بعد رفتیم سمت ساحل و کمی...
20 فروردين 1393

اولین باری که سوار سر سره شدی93.1.15

عشق خودم سلام امروز 15.1.93 و جمعس ماهم طبق معمول آماده شدیم بریم بیرون کمی بگردیم البته دیروزم رفتیم البته رفتیم کمی کنار دریا پیاده روی کنیم رفتیم بالاتر از نفتکش که یه پارک جدید ساختن  کمی تو راه بری که کلی ذوق کرده بودی هواشم که عالی بود یه 1ساعتی پیاده روی کردیم و بعد رفتیم عید دیدنی و تا به امروز که برای اولین بار بردیمت پیش پارک سیادت که بازم یه پارک جدید ساختن که دوران نامزدی من و بابایی هم اینجا و هم جای دیروزی که رفتیم یه محوطه ساکت و خالی بود که کسی اونجا ها نمیرفت اما الان دیگه پارکش کردن رفتیم اونجا تا سوار سرسره بشی برای اولین بار بود اینجور جاها بردیمت و کلی خوشت اومد و از سرسره که میومدی پائین غش میکردی از خنده و موقع ...
19 فروردين 1393

16 ماهگیت مبارک 93.1.9

١٦ ماهگیت مبارک جینگول من خانومم امروز9.1.93 و تو 16ماهت شده ان شالله 1000ساله بشی نفسم و کلی شرو شیطون شدی خدا نکنه خونه کسی بریم باید تمام در اتاقاشون ببندیم تا تو نری خرابکاری علاقه زیدیم به جا کفشی داری میری هرچی کفشه از داخلش در میاری بیرون و من و حرصم میدی از هیچکسم نمیترسی و با همه دعوا میکنی و گوش همه رو هم میکشی و همه رو هم میزنی. اینم چندتا عکست           ...
19 فروردين 1393

سال نو مبارک 1393.1.1

سال نومبارک 1393 سال نو مبارک امروز 5شنبه29.12.92ساعت20و27دقیقه و 7ثانیه سال تحویل شد ما لز 1هفته قبل دنبل خرید ماهی و سبزه و آجیل و.....بودیم و تا امروز که امروزم از صبح کلی کار انجام دادیم و عصر هم س 5شروع به آماده شدن کردیم و تا س 6.30 آماده شدیم 3نفریمون و منم سفره عید و چیدم  و چندتا عکس انداختیم تا اینکه لحظه تحویل سال شدو ماهم قرآن خوندیم آرزوی خوبی و شادی و سلامتی برای همه ازجمله خودتو کردیم ان شالله که سال خوبی برای همه باشه الهی آمین و هرکی هرمشکلی و گرفتاری داره به زودی حل بشه راستی امسال ساله اسبه منم توی سال اسب بدنیا اومدم تو ساله نهنگ بدنیا اومدی بابایی هم سال گاو خلاصه از اینا بگذریم سال که تحویل شد سریع بساطم...
19 فروردين 1393

رفتن به شیراز برای خرید سمنو 92.12.25

سلام سلام خوبین من بعد از یک ماه بی شارژِ اینترنت امروز اومدم در خدمتتون با کلی حرف و عکس . عشق مامان چطوره من فداش بشم که گله منه این وروجکککککککک آدم 100 ازش داشته باشه سیرکه نمیشه با این نه نه نه گفتناش.خب بریم سر اصل مطلب ما روز 25.12.92 تصمیم گرفتیم طبق روال هرسال تشریف ببریم شیراز هم تفریح و هم برای خرید سمنو که ساعت 54صبح بیدار شدیم و تا آماده شدیم و رفتیم دنبال مامانم و خاله هات و تا حرکت کردیم شد س 6که حرکت کردیم بسمت شیرازکه تورا کنارتخته آش خریریم و رفتیم قائمیه نان خریدیم و کمی بالاتر قائمیه زدیم کنار تا صبحانه بخوریم که از قضا 5توله سگم اونجا بودن که ما رفیتیم کمی اونطرفتر نشستیم و مشغول خوردن صبحانه که بابا یکم آش و نان برداشت...
19 فروردين 1393

9.12.92 15ماهگیت مبارک

ای مامان قربون جینگولک بره که 15 ماهش شده و یه خانوم متشخص و فضول و تقلید کاره و خونه خرابکن شدی و دست بزتنتم که حرف نداره یه پسرعمو داری 4ماه و نیم ازت کوچیکتره نه براش مو گذاشتی و نه گوش تا بهش مبرسی موها و گوشاش میکشی البته اولا که انگشت توی چشماشم میکردی البته تنها حسین نبود به هربچه ای که میرسیدی اینکارو میکردی منم بت هیچی نمیگفتم تا یکم بزنیشون ولی هواتم دارم نمیذارم کسی بزنتت خودم پشتتم پس تا دلت میخواد بزنشون که من پشتتم 9.12.92 15ماهت شد پارسال این موقع 3ماهت بود نیم وجبی من فدات بشم دختر ه ی فضول که چه قلب مهربونیم دار یو هرچی که میخوری و یا داری به همه میدی 12.12.92 صبح بردمت بهداشت چون نوبت چکاب 15ماهگی داشتی که وزنت11و700بود و ...
18 اسفند 1392

10.12.92 4مین سالگرد ازدواج مصادف با آمدن بابایی از دبی

امروز شنبس و 4مین سالگرد ازدواج من و بابایی که امروزم بابایی از ذبی ساعت 5پرواز داشت برای بوشهر  منم قبلش بهش زنگ زدم و گفتم من سرم درد میکنه و نمیام فرودگاه و خودت بیا خونه ولی مگه میشه نریم فرودگاه منکه دلم براش یذره شده بود و توهم که دنبال یه صدای مرد میگشتی که از پشت تلفن صدات کنه سارینا خلاصه پرواز ساعت 19و 20دقیقه مینشست و من و تو هم سوار تاکسی تلفنی شدیم و رفتیم فرودگاه ما نتونستیم با ماشین خودمون بریم آخه چندروز قبلش از پشت یکی زد به ماشین و ماشین یکم خراب شد و بردمش صافکاری بخاطر همین ماشین نداشتیم خلاصه رسیدیم فرودگاه و منتظر شدیم تا هواپیما با 10مین تاخیر بالاخره نشست و مسافرا پیاده شدن و که بابا سریع زنگ زدبهم که کجایی منم ...
16 اسفند 1392

92.12.7 4 تا دندان از پایین داری در میاری

سسسسلااااااامممممممم من اومدم بالاخره بعدکلی گیرو گرفتاری بالاخره تونستم بیام یکمی بنویسم البته همشم گرفتار نبودم ا یکمم تنبل شدمممممم ولی خب اومدم اول یه تبریک که جوجه دخمام 5نجمین دندانش از پایین سمت راستش درومده وبقیشم در حال رویشه و کلی هم بخاطرشون تب کرده بودی و آب دهانت میریخت ولی خب همه اینا نشونه خانوم شدنته دیگه جینگولککککککککککککک من ...
16 اسفند 1392

بابایی رفت دبی92.12.3

شکلاته ناناژ من بابایی امروز 92.12.3که شنبه باشه رفت دبی که برای مغازه و خونه کمی خرید کنه و تا یه هفته ای هم نمیاد وجوجه مرغ و مرغش تنها گذاشته و رفته ما هم تا فرودگاه بدرقش کردیم پروازش ساعت 3ونیم ظهر بود ولی 1س و نیم تاخیر داشت که میشد س 5 
8 اسفند 1392